مجله اینترنتی ققنوس
  • اخبار گوناگون
  • اخبار ورزشی
  • دنیای بازیگران
  • آشپزی و تغذیه
  • تصاویر جذاب و دیدنی
  • فرهنگ و هنر
  • داستان آموزنده و زیبا بخشیدن هنر است

    مجموعه : شعر و ترانه , فرهنگ و هنر

    داستان آموزنده و زیبا بخشیدن هنر است

    داستان آموزنده و زیبا بخشیدن هنر است 

    ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم

    از بد حادیث اینجا به پناه آمده ایم

    رهرو منزل عشقیم وز سر حد عدم

    تا به اقلیم وجود این همه راه آمده ایم

    سبزه خط تو دیدیم و ز بستان بهشت

    به طلب کاری این مهر گیاه آمده ایم

     

    يک روز دو دوست با هم و با پاي پياده  از جاده اي در بيابان عبور مي کردند.بعد از چند ساعت سر موضوعي با هم اختلاف پيدا کرده و به مشاجره پرداختند.وقتي که مشاجره آنها بالا گرفت ناگهان يکي از دو دوست به صورت دوست ديگرش سيلي محکمي زد .بعد از اين ماجرا آن دوستي که سيلي خورده بود بر روي شنهاي بيابان نوشت :

     

    امروز بهترين دوستم به من سيلي زد.

    سپس به راه خود ادامه دادند تا به يک آبادي رسيدند.چون خيلي خسته بودندتصميم گرفتند که همانجا مدتي در کنار برکه به استراحت بپردازند.ناگهان پاي آن دوستي که سيلي خورده بود لغزيد و به برکه افتاد.کم کم او داشت غرق مي شد که دوستش دستش را گرفت و او را نجات داد .بعد از اين ماجرا او بر روي صخره اي که در کنار برکه بود اين جمله را حک کرد:

     

    امروز بهترين دوستم مرا از مرگ نجات داد.بعد از آن ماجرا دوستش پرسيد اين چه کاري بود که تو کردي ؟وقتي سيلي خوردي روي شنها آن جمله را نوشتي و الان اين جمله را روي سنگ حک کردي ؟

     

    دوستش جواب داد وقتي دلمان از کسي آزرده مي شود بايد آن را روي شنها بنويسيم تا بادهاي بخشش آن را با خود ببرد. ولي وقتي کسي به ما خوبي مي کند بايد آن را روي سنگ حک کنيم تا هيچ بادي نتواند آنرا به فراموشي بسپارد. بخشیدن هنره که هرکسی نداره الانيک روز دو دوست با هم و با پاي پياده  از جاده اي در بيابان عبور مي کردند.

     

    بعد از چند ساعت سر موضوعي با هم اختلاف پيدا کرده و به مشاجره پرداختند.وقتي که مشاجره آنها بالا گرفت ناگهان يکي از دو دوست به صورت دوست ديگرش سيلي محکمي زد .بعد از اين ماجرا آن دوستي که سيلي خورده بود بر روي شنهاي بيابان نوشت :

     

    امروز بهترين دوستم به من سيلي زد.

    سپس به راه خود ادامه دادند تا به يک آبادي رسيدند.چون خيلي خسته بودندتصميم گرفتند که همانجا مدتي در کنار برکه به استراحت بپردازند.ناگهان پاي آن دوستي که سيلي خورده بود لغزيد و به برکه افتاد.کم کم او داشت غرق مي شد که دوستش دستش را گرفت و او را نجات داد .بعد از اين ماجرا او بر روي صخره اي که در کنار برکه بود اين جمله را حک کرد:

     

    امروز بهترين دوستم مرا از مرگ نجات داد.

    بعد از آن ماجرا دوستش پرسيد اين چه کاري بود که تو کردي ؟وقتي سيلي خوردي روي شنها آن جمله را نوشتي و الان اين جمله را روي سنگ حک کردي ؟دوستش جواب داد وقتي دلمان از کسي آزرده مي شود بايد آن را روي شنها بنويسيم تا بادهاي بخشش آن را با خود ببرد. ولي وقتي کسي به ما خوبي مي کند بايد آن را روي سنگ حک کنيم تا هيچ بادي نتواند آنرا به فراموشي بسپارد.

     

     

    منبع مطلب : http://www.parsnaz.ir/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D9%87%D9%86%D8%B1.html

    با زدن این دکمه ما رامحبوب کن - فیس نما
  • تازه ترین ها
  • پربیننده های هفته
  • پربیننده های ماه